من انقلابی ام

دیپلمات نیستم

ضربت شمشیر، مرهم زخمهایش شد


مولود خانه خدا، محبوب خدا، به سوی خانه خدا قدم برمی‏دارد.

دیوارها، دستان ترک‏خورده‏ شان را بالا آورده‏ اند تا در هیاهوی رفتن او، تلاشی برای ماندنش کرده باشند.

کوچه‏ های آشنای کوفه، اشک می‏ریزند. مناجات عاشقانه مولا، ریسه‏ های نورانی این کوچه‏ های تاریک بود و قدم‏های مهربانش، فرش باشکوه خاک. شب‏های کوفه، حجله حجله از آفتاب حضور او نورانی می‏شد؛ وقتی انبان سخاوت بر دوش، دستان نیاز را سیراب می‏کرد. کوفه، دردهایش را بر شانه این مرد سبک می‏ کرد و تنهایی‏ هایش را با حضور او مأنوس بود.

کوفه، بر قامت مولا ایستاده بود؛ بی‏ آنکه یک‏بار از خود بپرسد این کیست که مرا این‏چنین تاب آورده است؟!

این کیست که ناله یتیمان مرا پاسخ داده و نگذاشته هیچ تهی ‏دستی بی‏ پناه بماند؟!

کیست که از فانوس‏ های روشن هدایتش، شهر روشن شده است و خطبه‏ های آسمانی ‏اش، بهشت را بشارت می‏ دهد؟

مرد می‏ آید؛ تنها و استوار، خود، تنها سایه‏ سار وسعت خویش است.

او نیامده بود که بماند. پرنده ‏ترینِ نسل آدم بود. چگونه می‏ توانست در اسارت خاک بماند؟

زهرآلوده‏ ترین شمشیر، به دستان شقی‏ترین انسان، انتظار او را می‏کشید، انتظار حیدر خیبرشکن را.

باید برود؛ پس ضربت شمشیر را مرهم زخم‏هایش می‏ داند؛ اگرچه هیچ‏کس نتواند بفهمد معنای لبخند مولا در خضاب خون سرش و سرودن «فزت و رب الکعبه» را.

اگرچه هیچ‏کس نتواند لذت مرگ را در نظر مولا درک کند که مولا چرا انتظار مرگ را می‏کشید؟

من انقلابی ام
ایستاده بر «پیچ بزرگ تاریخ»
و با انگشت اشاره ای جهان را به «میدان التحریر» تبدیل می کنم
من انقلابی ام
«فرزند روح الله»!
نماز گزار تمام مساجد «پاراچنار»
بی هیچ ترس و دلهره ای
و هر روز نیت می کنم دو رکعت شهادت در میان دو نماز
من انقلابی ام
تنها با اشاره ای
بدون هیچ مذاکره ای
تمام روزهای تقویم را خط می زنم
و به جای آنها می نویسم
«نهم دی»!
من انقلابی ام
دیپلمات نیستم!
و تنها پای میز مذاکره ای مینشینم که «انقلابم» را صادر کند
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan