من انقلابی ام

دیپلمات نیستم

تنها جمله ای که تو را تعریف کرد !!!


آسمان بود و زخمهای سربی که می بارید؛ و زمین که عطشناک و دلگیر، با لبی ترک خورده به انتظار بوسه ای بر گامهایت، چشم در چشم افق دوخته بود. خدا بود و انسان، کلمه بود و عشق، و دلیری و رزم، که با نام تو تکرار می شد.
آیه های قداست، به صدای نیایشهای تو رقم می خورد، و عشق خونین ترین نمازش را به تو اقتدا کرد. از صلابت و سختی، لبریز حماسه بودی، و جنون، رام تیزی نگاهت، که تا قلب حادثه، کمان از دست نیفکندی.
درنگ تو در عرصه حیات لختی بیش نبود، که عزم رفتنت، پرشتاب و بی قرار، تو را تا دورهای وسیع تکامل اوج بخشید.
بودنت دنیایی بود از جوشش عشق، که دشتهای جنوب را، کران تا کران لبریز رویش کرد، و خاطرة حضورت، خاک را، ضریح متبرکی از استجابت دعاهایمان نمود.
ای آیینه پاکی ها! شفق، در پیشانی تو به خون نشست، و آب و آفتاب و آسمان، نماز باران به سمت تو خواندند. به کدام واژه، کلمات را قسم دهم، و از تو بگویم. تنها جمله ای که تو را تعریف کرد، شهادت بود.    


حاج عبدالله، کم از همت و باکری نداشت

حمید داوود آبادی:

ما همه‌اش همت را می‌بینیم، فکر می‌کنیم همت خیلی بزرگ است، باکری را می‌بینیم متوسلیان را می‌بینیم فکر می‌کنیم هر کسی در جنگ بود و فرمانده بود و فقط در مقطع هشت سال دفاع مقدس بود، خیلی بزرگ است. فکر می‌کنیم فقط آنها خدمت کردند این "فقط" ما را خراب کرده، کاری که شما کردید، کاری خود حاج عبداله والی کرده، می‌خواست بگوید فرماندهی فقط جنگ نیست، این طرف هم هست، جایی که جنگ نیست، هم خطرش بیشتر است و هم خدماتش بیشتر. کاری که امروز، شما دارید می‌کنید و بچه های اردوها انجام می‌دهند.

 ببینید کی بهتان گفتم! خیلی بیشتر از اینکه ما امروز حسرت تمام شدن دفاع مقدس می‌خوریم یک زمانی برسد شما حسرت تمام شدن اردوهای جهادی را بخورید. البته من می‌گویم ان شاءالله که کارتان زودتر تمام بشود، یعنی این قدر آبادی بشود که نیازی نباشد دیگر شما اردوی جهادی بروید. ولی می‌نشینید حسرت می‌خورید، حسرت این حال و هوایی را که در خودتان هست و جوی که بین بچه‌ها هست و .....

به عشقت می روم آقا جهادی


خدایا شکر، بر من عشق دادی
مرا با دوستان بردی جهادی

مرا بردی که بینم آسمان را
نشان دادی صفای عاشقان را

کنون خواهم بگویم من کلامی
کنم با دوستان عرض سلامی

بگویم گر زکاتت را ندادی
به تابستان بیا با ما جهادی

و اما هدف این وبلاگ

سلام به شما...

چند وقتی هست برا هدف این وبلاگ دارم فکر می کنم که چیکارش کنم گاهی میگم به موضوع دفاع مقدس بپردازم گاهی جهادی گاهی سیاسی گاهی اجتماعی !!!

نمی دونم چرا به نتیجه نرسیدم اما آخرش به این نتیجه رسیدم که به موضوعات مختلف هم میشه پرداخت جنگ نرم، دفاع مقدس، سیاسی و جهادی ...

البته شما هم اگر نظر بدین خیلی خیلی خوشحال میشم.


"الحمد لِله الذی هدانا لِهذا وَ ما کنّا لِنَهتدیَ َولا ان هدانَا الله"


اگر تمام عالم را جست­و­جو کنی، دوستی همچون امام عصر علیه السلام نمی­یابی که:

من و باغ قصه های پدرم ...

پدرم جانباز بود. سالها روی تختش بود. هر وقت نفس هایش نصفه می شد، کپسول اکسیژنش را روی دهانش می گذاشت تا صباحی بیشتر در این دنیا بماند.

در اتاقی کوچک، در انتهای منزل حبس شده بود و دنیایش شده بود نگاه کردن به عکسهای جبهه و دوستانش که شهید شده اند و به یاد می آورد؛ خاطرات خاک خورده ای که او هر روز به آنها آب می پاشید. یک روز به آروزی دیرینه اش رسید و بار سفر بست. رفت پیش آن ها تا آرام بگیرد.

ویک سال گذشت.

مادرم اشک می ریزد. من و مادر ماندیم و اتاقی که بوی پدر را می دهد. می گویم: « مادرم، گریه نکن، که اشک هایت مرا بارانی می کند!»

بچه که بودم، پدر برایم قصه می گفت؛ اما نه قصه ای که باغی باشد با گلهای خوشبو و صدای پرندگان؛ قصه ای که پایانش با خوشی تمام شود. می گفت از باغی که خلاصه می شد در یک سنگر و گلهای خوشبویی که تک تک پرپر شدند و به جای صدای پرندگان، صدای ترکشها و خمپاره ها بود که گوش آنها را نوازش می داد. آخر داستان هم وصل می شد به اشکهای گرمی که راهی گونه ها می شد.

افتخار می کنم که فرزند شهید هستم. چون پدرم برای آرمانی جان داد که ارزشش را داشت. 

کبوتر سفید !!!


هنگامه­ ی زمزمه­ ی دعای عهد با همهمه­ ی تسبیج پرندگان؛ و نیایش دریاها، و خش خش برگ ها در هم می آمیزد و صبحی پر طراوت و سرشار از امید، آمیخته با بوی گل نرگس را به ارمغان می آورد. روزی که سرمشقش نام یار باشد آکنده از یاد اوست. یاد مهربان یاری که صبح هنگام «رنگین کمانِ» رنگ رنگ وجودش، گل محفل دوستارانش است. انگار که صبح، نم نم باران عهد آمده باشد و همان وقت هم نگاه آفتاب تابنده­ی هستی به این خیل مشتاق افتاده باشد و از این دو «رنگین کمانی» بر آسمان آبی و پاک دل منتظرانش، نقش ببندد. «رنگین کمانی» که هر رنگش نشانی از او دارد؛ از محبتش، از دعایش، از اشکش، از......

و باز آن زمان که خورشید آهنگ رفتن می کند، انگار که با سرخی خود می گوید که شب غیبتش را تاب بیاورید به این امید که آفتاب وجود او، فردای شما را روشن کند؛ آن وقت شراری از سرخی خورشید به دل دوستداران می­افتد که:

 من کجا و آفتاب وجود او کجا؟ این همه گناه من کجا و نیم نگاه او کجا؟ دل سیاه من کجا و امید به آمدن او کجا؟ و خبر ندارد این دل بیچاره از گناه، که او، لحظه به لحظه مراقبش است. مراقب، که مبادا به دامی در افتد. دعا گو، که مبادا به چاله­ای فرو غلتد. و نمی داند این دل سیاه از گناه، که آنی که شیطان وسوسه اش می کند این اوست که دست به دعا بلند می کند و از خدا نجاتش را می طلبد و نمی داند این دل تنها، که او فقط یک دل را نمی بیند، بلکه هزاران دل را نظاره گر است.

من انقلابی ام
ایستاده بر «پیچ بزرگ تاریخ»
و با انگشت اشاره ای جهان را به «میدان التحریر» تبدیل می کنم
من انقلابی ام
«فرزند روح الله»!
نماز گذار تمام مساجد «پاراچنار»
بی هیچ ترس و دلهره ای
و هر روز نیت می کنم دو رکعت شهادت در میان دو نماز
من انقلابی ام
تنها با اشاره ای
بدون هیچ مذاکره ای
تمام روزهای تقویم را خط می زنم
و به جای آنها می نویسم
«نهم دی»!
من انقلابی ام
دیپلمات نیستم!
و تنها پای میز مذاکره ای مینشینم که «انقلابم» را صادر کند
نویسندگان
Designed By Erfan Powered by Bayan